چهار تا سیخ جیگر
تو هر خانواده ایی سوتی هایی اتفاق میوفته! خب خانواده ما هم از این قائده مستثنا نیست!

تو این مدت هم کم نبوده سوتی هامون البته خب تو درگیری های مراسم خاکسپاری باباجون بودیم

و خب نا خواسته سوتی هایی اتفاق افتاد از اونجایی که این وب شده دفترچه خاطرات و شوخی

ها و شیطونی های ما من میخوام اینجا اونایی شو که یادم مونده بنویسم!

عطی و عاطی و فری هم یادشون اومد اضافه کنن!


این مطلب رمز دار هستش هر کسی خواست بگه رمز بدم!





ادامــﮧ مطلب
سه شنبه 15 مرداد1392 | 1:31 | منا |

ما دیگه جونی نداریم!

پدر بزرگمون بعد از اینکه کلی اذیت شد تو بیمارستان  و درد کشید و

با تمام مظلومت و پاکی اش  ما رو ترک کرد و روحش رو برد آسمون،

پیش مامانجونم که دو سال پیش رفته بود تو آسموناااااا و تبدیل به

یه فرشته ی خوشگل شده بود!


غم و دلتنگی نبودنش زیاد طول نمیکشه میدونم به دلیل بی وفایی

دنیا و ادما و قلباشون ؛ ولی مهم اینه که باباجون و مامانجووووونم

الان پیش همدیگه هستن! اخه طاقت بی هم بودن رو نداشتن!


اینا رو با اشک نوشتم! برای شادی روحش دعا کنید. مرسی


خوابیدی بدون لالایی و قِصه

بگیر اسوده بخواب بی درد و غُصه


دیگه کابوس زمستون نمیبینی

توی خواب گلای حسرت نمیچینی

 

دیگه خورشید چهره تو نمیسوزونه

جای سیلی های باد روش نمیمونه


دیگه بیدار نمیشی با نگرونی !

یا با تردید که بری یا که بمونی!



سه شنبه 8 مرداد1392 | 2:15 | منا |

سلام به بروبچ گل وب ایشالا که همتون خوب و خوش سلامتین ؟

چه خبرا شما هم مثل ما درگیر این زندگی کوفتی شدین عایا

ما که اینقدر مشغولیم نمیفهمیم چه جوری شب میشه اینقدر دلم برای بچه گیمون تنگ شده برای اونا شبا که تا

صبح خونه جونی بیدار بودیم مشغول شیطنت برای اون روزای که تو کوچه دنبال یه سوژه بودیم تا بهش گیر بدیم

بخنیدم غم بزرگیمون تو زندگی فقط روزای بود که قرار بود مثلا یه دو روز هم دیگرو نبینیم اینقدر ناراحت بودیم

غصه میخوردیم که هر کی ما رو میدید میگفت اینا قرار برای یه سال از هم دور باشن که دارن اینکارا رو میکنن

ولی حالا چی الان نزدیک به یک ماه من فرزانه و منا رو ندیدم حالا عطیه رو یکی دوبار دیدم

خیلی دلم گرفته جونی هم که حالش خوب نیست هم نگرانشیم طور خدا براش دعا کنین 

هرچی زودتر خوب بشه بیاد خونه شاید ما دوباره بریم خونه جونی برای یه چند ساعت دور هم باشیم

البته دیگه نمیتوانیم مثل قدیما باشیم که ولی همین که یه چند ساعت بگیم و بخندیم بی خیال این

دنیایی کوفتی بشیم بسه برامون

خوب دیگه من باید برم یه عالمه پرونده دارم که هیچ کدوم نگاهم نکردم

فعلا بایییییییییییییییییییییی

بوس بوس


پنجشنبه 23 خرداد1392 | 8:40 | عاطفه |

سلام برهمگی

بعد از چند روز باز امدم یعنی یاد خاطرات گذشته افتادم کفتم برا شما هم تعریف کنم دور هم بخندیم

بلکه یکم دلمون باز بشه

والاااااااااااااااااااااااااااااااااااا

از بس این چند روز غصه جونی یییییی را خوردیم دلم ورم کرد

۲ سالی هست یونیم تمام شده ولی هنوز نرفته بودم مدرکمو بگیرم

دیروز بلاخره بختش باز شد رفتم دنبال کارهاش گفتن پروندت ناقص مدرک دیپلم نداری

رفتم دبیرستانم که مدرکمو بگیرم یاد خاطرات گذشته افتادم

من ومنا دبیرستان با هم بودیم تو ۱ کلاس از ۹ ماه کلا ۳ ماه مفید سر کلاس بودیم

از بس شر بودیم از کلاس بیرونمون میکردن

بگذریم بریم سر اصل مطلب

من خودم میرفتم مدرسه ولی منا سرویس داشت

برای امدن به مدرسه من از ۱ کوچه میگذشتم تو این کوچه ۱ خونه بود که بنایی میکردن

تو این خونه ۱ کارگر بود که وقتی مدرسه تعطیل میشد میامد دم در خانه ووووووووووووووووووووو

پایین تنش را برا دخترا تکان میداد(الهی کرم بهش بیوفته)

خلاصه من برا منا تعریف کردم از انجا که ما بسیار کنجکاو بودیم(پرو نبودیما ااااا اصلا)

۱ روز منا سرویس را پیچوند وبا من پیاده امد از شانس بدش یارو دم در نبود

منا بد جوری حالش گرفته شد

منم که خراب رفیق ق ق ق ق ق ق

رفتم دم در خانه و داد زدم مدرسه تعطیل شد

تا این را گفتم کارگره بدو بدو پرید دم در وشروع کرد به کارهای بد بد

راستش من از ترس پا گذاشتم به فرار

ولی منا هم از کار من هم از کار بنا نشت روی زمین وشروع کرد به خنده

حالا خنده های ی ی ی ی منا دیدنیه

خلاصه اون روز دلشو شاد کردم

حالا هر وقت از اون کوچه میگذرم و نگام به اون خانه می افته یاد خاطرش می افتم

جوانی ی کجایی که یادش بخیر (اه ه ه ه ه ه)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه 21 خرداد1392 | 12:45 | عطیه |

سلام نگید چرا نیستید که ما 4 تا سیخ جیــــــــگر گرفتاااااااریم !

جوونی واسه یه شکستی ساده ی رونِ پاش حسابی اذیت شد الهی بمیرم برااااش ،

الان نزدیک یه ماهه همش تو بیمارستان و اتاق عمله الهی بمیرم براااااش !

چند روز پیش که بعد از یه هفته از ICU اومد توی بخش من و عاطی و عطی رفتیم بیمارستان

که ایکاش نمیرفتیم همه بیمارستان رو گذاشتیم رو سرمون بس که خندیدیم! ( باااشه میدونم

باید ناراحت می بودیم واسه حالِ جونی ولی خب اون روز حالش خیلی بهتر بود ، البته الان باز تو

ICUهستش :( )

اره دیگه داشتم میگفتم که اینطوری ما بیمارستان بودیم یه بِلک بوی ( پسر سیاه سوخته) تو راه

رو بیمارستان دیدیم ( ما سه تا رفتیم از اتاق جونی بیرون بس که شلوغ کرده بودیم ) یهو عطی

گفت بچه ها اون سیاهه رو نیگاه منو حامله کرد با چشاااش من و عاطی هم تا نگاه انداختیم

مُردیم از خنده خب خعلی خز بود یه زنجیر گردنش انداخته بود اندازه زنجیر بوکسر ماشین !

خیلی ام سیاه سوخته بود، نگااهش هم تو چش ما بود بچه پّرررررررررو !

اهان اومدم که از خاطرات جونی بگم!

یه بار ما 4 تا خونه جونی خوابیده بودیم و اتفاقا تو اتاقی بودیم که جونی خوابیده بود خب همه جا

شلوغ بود مام رفتیم اونجا از اونجایی که تا صبح چرت گفتیم و خندیدیم جونی هی هر چند ساعت

یه بار بلند میشد یه فحشی زیر لبی میداد و باز میخوابید ، مام خودمون رو میزدیم به خواب تا خوابش

میبرد باز دوباره خنده و چرت و پرت !

یهو بلند شد رو تخت نشست با صدای بلند گفت::{ اخه چرا انقدر حرف میزنید چرا اذیت میکنید!

بخوابید! من از شما (مُتِتَفِرَمممممممممممممممممممم) } هیچی دیگه ما هم منفجر شدیم رو هوا

ار خنده و تا لامپ رو روشن کرد که باز یه چی بگه ما زیر پتو بودیم و خودمون رو به خواب زده بودیم!

اون روز هم که رفتیم بیمارستان من با جونی حرف زدم و سرش رو بوسیدم و بهش گفتم باباجون

دیگه از ما متتفر نیستی ! و اونم جمله ی معروف همیشگی اش رو گفت : { خوب برووو }

بهله یه همچیــــــــــین جونی جیگری داریم ماااا :P


پی نوشت : الهی بمیرم کاش باباجووونی ام باز بیاد خونشون و به ما بگه از ما مُـــتِتَفِره !

براش دعا کنید !


چهارشنبه 15 خرداد1392 | 3:58 | منا |