برادر من با خواهر عاطفه ازدواج کرده

،این خاطره ما تقریبا 5 یا 6 ساله قبله:
شب عروسی شون بود و بعد از مراسم دایی های مامانم که از شهرستان بازام اومده
بودن ، خونه ما مونده بودن
و البته کل فامیل از قبیل خاله ها و دایی ها هم بودن
تابستون بود
و اقایون از جمله دایی های مامان ام رفتن تو
حیاط بخوابن
حیاطمون بزرگه و اونا هم رو ایوون خوابیدن
خلاصه هرکس هر جایی پیدا میکرد میخوابید
من و عطی و آتیش و فری
(4تا جیگر خودمون رو میگم ، من اینطوری صداشون میکنم
) با پسر خاله ام و پسر
دایی مامانم که تقریبا همسن ما هستن ، رفتیم رو پشت بوم خونه مون بخوابیم
اتفاقا
پدر بزرگم هم اوجا خوابیده بود
الهی قربونش برم بهش میگیم: جونی یعنی نه اینکه صداش کنیم جونی ما تو جمع
جیگری خودمون بهش میگیم جونی
، بله داشتم میگفتم که اون شب ما 6 تا رفتیم پشت بوم
بخوابیم ......خلاصه به هر جون کندنی بود رختخواب پیدا کردیم و 6 تایی اونجا خوابیدیم ولی مگه
خوابیدیم نه بابا تا خود صبح تا موقعی که خورشید در اومد آتیش سوزوندیم
بعضی هاش رو نمیگم سانسور میکنم
از اون بالا رو صورت دایی ها تف میانداختیم و
میخندیدیم
دایی ام نصف شب فکر کرده بود بارون میاد
بلند شد بساطش رو
جمع کرد رفت تو خونه خوابید صبح به بقیه میگفت شما دیشب خیس نشدین رو حیاط خوابیدین
و ما هم که از قضیه خبر داشتیم میزدیم زیر خنده
یه بار هم که داشتیم با هم شوخی
میکردیم و پسر خاله ام رو زیر پتو میزدیم یهویی عطیه رو هول دادیم افتاد رو جونی
بعد ما هم سریع چپیدیم زیر پتو خودمون رو به خواب زدیم
جونی مثل جن زده ها بیدار
شده بود نشسته بود و هی نگاه به اینور و انور میکرد.
آخرشم گفت : لا اله الا الله
(اینطوری بخونیدش Laelahaelala اولش رو با غلظت خاصی ادا میکنه
) و دوباره خوابید
خلاصه چه کارا که نکردیم رفتیم رو پشت بوم همسایه از نور گیر سرک کشیدیم تو اتاق
خوابشون ببینیم چه خبره
، جعبه های موز از عروسی مونده رو پشت بوم بود تا صبح
موز خوردیم
جعبه موز دیگه خالی شده بود
همه مونده بودن که این موزها چی
شده؟؟
صبح هم که وقتی آفتاب اومد بالا ما خوابیدیم و تا ظهر خواب بودیم خیلی خیلی
خوبی بود هیچ وقت یادمون نمیره 
حالا که شیطونی ما رو خونی نظر یادت نره ، 
اگه نظر ندی الهی جوجه تیغی بره تو شلوارت قرص اکس بخوره

