دلم گرفته یه دنیا
چه خبرا شما هم مثل ما درگیر این زندگی کوفتی شدین عایا
ما که اینقدر مشغولیم نمیفهمیم چه جوری شب میشه اینقدر دلم برای بچه گیمون تنگ شده برای اونا شبا که تا
صبح خونه جونی بیدار بودیم مشغول شیطنت برای اون روزای که تو کوچه دنبال یه سوژه بودیم تا بهش گیر بدیم
بخنیدم غم بزرگیمون تو زندگی فقط روزای بود که قرار بود مثلا یه دو روز هم دیگرو نبینیم اینقدر ناراحت بودیم
غصه میخوردیم که هر کی ما رو میدید میگفت اینا قرار برای یه سال از هم دور باشن که دارن اینکارا رو میکنن
ولی حالا چی الان نزدیک به یک ماه من فرزانه و منا رو ندیدم حالا عطیه رو یکی دوبار دیدم
خیلی دلم گرفته جونی هم که حالش خوب نیست هم نگرانشیم طور خدا براش دعا کنین
هرچی زودتر خوب بشه بیاد خونه شاید ما دوباره بریم خونه جونی برای یه چند ساعت دور هم باشیم
البته دیگه نمیتوانیم مثل قدیما باشیم که ولی همین که یه چند ساعت بگیم و بخندیم بی خیال این
دنیایی کوفتی بشیم بسه برامون
خوب دیگه من باید برم یه عالمه پرونده دارم که هیچ کدوم نگاهم نکردم
فعلا بایییییییییییییییییییییی
بوس بوس
سلام