شستن آیینه وضوخانه مدرسه

خوب قبلا به سمعتون رسونده بودم که اینجانب و عطیه یک سالی با هم همکلاس بودیمزبانکده محصل

تو همون یکسال اینقده آتیش سوزوندیم که دیگه میخواستن کلا از روی کره زمین محومون کنن اما زهی خیال باطل

بله امروز اندر حکایات شیطنت های خودم و عطی جونم میخوام واستون یه مطلب توپ بزارم،

نمازخونه مدرسه ما تو  زیر زمین بود،گفته بودم که نصف کلاس ها رو با عطی میپیچوندیم و میرفتیم

نمازخونه صفا سیتی ، اونروز هم طبق معمول تو نمازخونه بودیم، زیر راه پله ها گلاب به

روتون  دستشویی دبیران بود بغلش هم وضو خونه بود وضوخونه یه آیینه بزرگ داشت که من

میخواستم اون روز مقنعه ام رو درست کنم خوب آیینه کثیف بود و لک شده

بود چیزی مشخص نبود ما هم بی انصافی نکردیم یه شیلنگ به شیر آب وصل بود عطی  آوردش

و گرفتیم به آیینه با کلی مایع دسشتشویی شستیم و آب گرفتیم همینطوری داشتیم آب بازی

 میکردیم و به اصطلاح آیینه میشستیم و میخندیدیم که دیدم وااااااااای خانم گلابی(ناظم مدرسه)

داره میاد از پله پایین عطی گفت: منا گلابی داره میاد!ما هم تا اومدیم به خودمون بجنبیم دیگه

کار از کار گذشته بود و خانم گلابی با دستهای به کمر زده وایستاده بود و ما رو نگاه میکرد

بعدش ما رو برد دفتر و کلی دعوامون کرد که چرا آب باز کردین و اسراف و اموال بیت المال

و از این حرفا  من وعطی هم از رو نرفتیم بعد از دعوا رفتیم پایین بازدر اتاق بایگانی باز بود چند

تا کاغذ A4 که اتفاقا ال همون بیت المال بود آوردیم و آیینه رو خشک کردیم و تمیز و مرتبSmiley

بعدشم خودمون رو توش دیدیم و مرتب کردیم همون موقع زنگ خونه رو زدن و ما هم شاد

و مسرور رفتیم خونه مون 


آره داداش چی فکر کردی حتی گلابی هم با اون همه جذبه اش حریف ما نبود.

استخر دزدکی!

تابستون بود ما چهارتایی ها بدون مامان باباهامون رفته بودیم باغ جونی جونی هم

با مامان جون خدابیامرزم(صلوات بفرستید روحش شاد بشهزبانکده محصل)باهامون بودن، باغ جونی

یه استخر بزرگ داره که اون موقع خالیش کرده بودن و داشتن داخلش رو میشستن تا دوباره

اب جدید توش بریزنزبانکده محصل، ما هم چند روز اوجا بودیم و چون عشق آب تنی و شنا و استخریم

تو کف و تو حسرت یه شنای توپ بودیم اما خوب مسلما" تو استخر خالی نمیشه شنا کرد

که، از یه طرف دیگه هم همسایه باغ جونی نیومده بودن باغ و باغشون

خالی بود از قضا یه استخری دارن آخر شنا و شیرجه که دایو هم داشت

چیزی که استخر جونی نداره ،البته دیوار باغ جونی و باغ آقای همسایه خیلی کوتاهه

ما هم جنگی 4 تایی جیم شدیم اون ور دیوار یعنی الان ما تو باغ همسایه بودیم و ذوق

شنا تو دلمون و یه استخر آبی و دایو و اب زلال جلوی رومون دیگه برق شیطنت رو خودتون تو

چشای ما تصور کنید خلاصه لخت شدیم و شیرجه تو استخر کلی

شیطنت و آب تنی و ورجه و وورجه که دیدیم داره از در باغ صدای کلید انداختن به در میاد

ما رو میگی مثل جن زده ها از اب پریدیدم بیرون و با مایو از دیوار اومدیم تو

باغ خودمون ولی عطی کوچولوی بیچاره مونده بود هنوز ،دمپاییش گیر کرده بود به درخت

حالا ما رو داشته باشید پر از اضطراب و استرس عطی رو داشته باشید دنبال دمپایی و حوله

اش خلاصه ما لخت با مایو رو دیوار سه تایی  عطی رو کشیدیم بالا   وقتی پریدیم

تو باغ خودمون اونا در باغشون رو باز کردن، یه نفس راحت کشیدیم  زبانکده محصل البته ضایع بود که

کسی تو آب شنا کرده  چون به خاطر شیرجه های ما تمام اطراف استخر خیس و پیس بود

هیچی دیگه اومدیم تو باغ خودمون و همون وسط حیاط جلوی افتاب ولو شدیم

و از اینکه کسی از کارمون باخبر نشد خوشحال بودیم تازه به هدفمون هم رسیده بودیمزبانکده محصل

یهو جونی از تو اتاق اومد بیرون گفت :شما کجا شنا میکردین که اینقدر خیس شدین؟

ما هم با نیشی که تا بنا گوش باز بود زبانکده محصل گفتیم: تو وان حمامزبانکده محصل


حال کردین سکرت بازی رو ؟زبانکده محصل  



شی شی شیشه شکست...

خوب میخوام براتون یه خاطره خفن تعریف کنم

یه شب که طبق معمول ما خونه جونی خوابیده بودیم (البته بدون مامانیامون)

ساعت ۱۲ شب هر ۴تا سیخ با هم جیشمون گرفت

اومدیم تو حیاط من (عاطفه) زودتر از هم رفتم دستشویی 

اون ۳سیخ دیگه پشت در شلوغ میکردن که من به شوخی گفتم در باز نمیشه             

فری هم که دیگه داشت منفجر میشد هی  درب رو  هل میداد یک  دفعه

دستش محکم خورد تو  شیشه و شیشه هم که درست سر جاش فیکس نشده بود

و لق بود کاملا اومد پایین ریخت تو صورت من دست خودش پر از خون شد

   
یه افتضاحی شده بود که نگو محصل، حالا ساعت چنده؟  3 نصف شب

 از صدای شکستن شیشه همه اومدن بیرون باباجونم کلی دعوامون کرد که ساعت

3 نصف شب هر 4 تاتون تو توالت  حیاط چکار می کنید؟ زبانکده محصل   ما هم مثلا قیافه

مظلوم ها  رو  به خودمون گرفتیم و یواشکی می خندیدیم  زبانکده محصل  

خلاصه بعد از کلی دعوا اومدیم تو اتاق دست فری بد جوری بریده بود ما هم یه قوطی

کرم مرطوب کننده مالیدیم روش فکر میکردیم کرم بمالیم زود خوب میشه  با یه دستمال

فوق العاده چرک الوده بستیم ، 

تا صبح خندیدیم که هر ۴تایمون دل درد کردیم 

زبانکده محصل  زبانکده محصلزبانکده محصلزبانکده محصل

اینم یکی از کارهای خطرناک ما ۴سیخ  جیگرررررررررررررررررررررررررررررررر قرمز   

پشت بوم

برادر من با خواهر عاطفه ازدواج کردهhttp://sheklake-2020arosak.blogfa.com/،این خاطره ما تقریبا 5 یا 6 ساله قبله:

شب عروسی شون بود و بعد از مراسم دایی های مامانم که از شهرستان بازام اومده

بودن ، خونه ما مونده بودن و البته کل فامیل از قبیل خاله ها و دایی ها هم بودن

تابستون بود و اقایون از جمله دایی های مامان ام رفتن تو

حیاط بخوابن حیاطمون بزرگه و اونا هم رو ایوون خوابیدن

خلاصه هرکس هر جایی پیدا میکرد میخوابید من و عطی و آتیش و فری

(4تا جیگر خودمون رو میگم ، من اینطوری صداشون میکنم) با پسر خاله ام  و پسر

دایی مامانم که تقریبا همسن ما هستن ، رفتیم رو پشت بوم خونه مون بخوابیم اتفاقا

پدر بزرگم هم اوجا خوابیده بود

الهی قربونش برم بهش میگیم: جونی یعنی نه اینکه صداش کنیم جونی ما تو جمع

جیگری خودمون بهش میگیم جونی، بله داشتم میگفتم که اون شب ما 6 تا رفتیم پشت بوم

بخوابیم ......خلاصه به هر جون کندنی بود رختخواب پیدا کردیم و 6 تایی اونجا خوابیدیم ولی مگه

خوابیدیم نه بابا تا خود صبح تا موقعی که خورشید در اومد آتیش سوزوندیم

بعضی هاش رو نمیگم سانسور میکنم از اون بالا رو صورت دایی ها تف میانداختیم و

میخندیدیم دایی ام نصف شب فکر کرده بود بارون میاد محصل  بلند شد بساطش رو

جمع کرد رفت تو خونه خوابید صبح  به بقیه میگفت شما دیشب خیس نشدین رو حیاط خوابیدین

  و ما هم که از قضیه خبر داشتیم میزدیم زیر خندهزبانکده محصلیه بار هم که داشتیم با هم شوخی

میکردیم و پسر خاله ام رو   زیر پتو میزدیم یهویی عطیه رو هول دادیم افتاد رو جونی

بعد ما هم سریع چپیدیم زیر پتو خودمون رو به خواب زدیم  مجونی مثل جن زده ها بیدار

شده بود نشسته بود و هی نگاه به اینور و انور میکرد.آخرشم گفت : لا اله الا الله

(اینطوری بخونیدش Laelahaelala اولش رو با غلظت خاصی ادا میکنه ) و دوباره خوابید

خلاصه چه کارا که نکردیم رفتیم رو پشت بوم همسایه از نور گیر سرک کشیدیم تو اتاق

خوابشون ببینیم چه خبره Smiley، جعبه های موز از عروسی مونده رو پشت بوم بود تا صبح

موز خوردیم مجعبه موز دیگه خالی شده بودهمه مونده بودن که این موزها چی

شده؟؟صبح هم که وقتی آفتاب اومد بالا ما خوابیدیم و تا ظهر خواب بودیم  خیلی خیلی

خوبی بود هیچ وقت یادمون نمیره  


حالا که شیطونی ما رو خونی نظر یادت نره ،             

اگه نظر ندی الهی جوجه تیغی بره تو شلوارت قرص اکس بخوره 

شِـــکـــلـَــک هــاے عـَــروسـَــــک



خرابکاری نصف شب

میخوام از یکی از خرابکاری هامون براتون بگم

از بچگی عاشق این بودیم که شب خونه مادر بزرگم با هم بخوابیم

 مادر بزرگمون یه کمد داشت که همیشه داخلش تنقلات بود و همیشه کلیدشو

قایم میکرداز دست ما ۴ تا ا ا ا ا ا (از بس شیطون بودیم)

ما هم قرار گذاشته بودیم شبا که خونه جونی میخوابیم(به مادر بزرگم میگیم جونی)

نوبتی یکی بره نصف شب و از تو کمد تنقلات بیار بخوریم

خلاصه یه روز دایی های مادرم از شهرستان اومده بودن خونه جونی و شب خوابیدن

اون شب نوبت من بود که برم و ماموریت را انجام بدم

حدود ساعت ۳ نصف شب رفتم سر کمد و۴ تا کیک برداشتممحصل

چون کیک با شیر دوست دارم ارام در یخچال باز کردم و قوطی شیر را هم اوردم

تو رختخواب نشته بودم و مشغول خوردن که فرزانه شکلک در اوردزبانکده محصل 

منم از دیدن قیافه ی اون خندم گرفت با خندیدن من تمام شیر های تو دهنم

ریخت رو سر دایی مامانم که کمی اون طرف تر از ما خوابیده بودزبانکده محصل

اون بنده خدا هم از ترس از خواب بیدار شد

من که ترسیده بودم بفهمه کار من بوده، با عجله با قوطی شیر رفتم زیر لحاف

حالا تمام شیر ریخت رو تشک

خلاصه تشک و شلوارهامون خیس خیس شده بود

ما هم از ترس اینکه صبح فکر نکنند دیشب ما خودمون را خیس کردیم

(منظورمو که میفهمید از خودمون را خیس کردیم چیه)

تشک را برعکس کردیم وانداختیم و تا صبح ۴ تایی دور حیاط میدویدیم تا

شلوارهامون خشک بشه

این بود یکی از شب های ماجراجویانه ی مازبانکده محصل

فدای همه تون بوووووووووووووس

 

وقتی منا و عطیه همکلاسی بودن..

من و عطیه دبیرستان رو با همدیگه تو یه مدرسه بودیم،زبانکده محصلوای که تو اون چند سال

کل مدرسه از دستمون ذله بودن،تو کل اون 9 ماه تحصیل شاید مفید فقط 10 ساعت تو

کلاس بودیم.یه دبیر داشتیم که میگفت اگه کسی دیرتر از من بیاد کلاس نباید اصلا بیاد

من و عطیه هم از فرصت استفاده میکردیم و همیشه مخصوصا دیر میرفتیم که کلا نریم کلاس

تو اون ساعت هم میرفتیم تو نمازخونه مدرسه و بزن و برقص با بچه های دیگه.

یه معاون داشتیم که از پشت شبیه گلابی بود.محصل بهش میگفتیم خانم گلابی یه بار

عطیه حواسش نبود اومد به معلمون بگه خانم فلانی کارتون دارن یهویی گفت خانم گلابی

کارتون دارن!!!!وای که چه سوتی بود خوب شد سریع جمعش کردیم،از تقلب

نگو که خدای تقلب بودیم،زبانکده محصلحالا بقیه ماجرا های اون چند سال رو که کم نیست

باز هم براتون میگیم ..این فعلا دست گرمی بود.