سلام بر دوستان خوبم چند روزی میشه بهتون سر نزدم اخه سرم شلوغ بود

(کنجکاوی ممنوع)

خلاصه حسابی دلم براتون تنگیده بود

خاططره ای که امروز میخوام بگم براتون برا چند سال قبل

البته اگر فری بخونه خفم میکنه ولی عیب نداره بخاطر شما از جونم میگذرم

یکی از دایی های ما خارج از کشور(ایتالیا) زندگی میکن وهر سال تابستان میاد ایران

حدود چند سال قبل دایی جان قرار بود برگرد ما از شب همه خونه جونی جمع شده بودیم

اخر شب که شد تمام خالهام ودایی ها رفتند فرودگاه چون دایی جان نصف شب میرسید

طبق معمول ما ۴ تا جیگر ماندن رو بر رفتن ترجیح دادیم وخانه جونی تنها ماندیم

خلاصه تا نصف شب گفتیم وخندیدیم وکلی شلوغ بازی کردیم

تا اینکه خسته شدیمو تصمیم گرفتیم بخوابیم تا صبح که دایی جان میرسه زود بیدار بشیم

امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

این فری ما از بچگی گاهی شبا تو جاش باران میاد(البته الان دیگه نه)

هنوز چشمامون گرم نشده بود که دیدیم فری صدامون میزنه بیدار شدیم دیدیم بلههههههههههه فری

خانم خودشو خیس کرده خلاصه تشک اب کشیدیم انداختیم خشک بشه شلوار فری هم شستیم تا خشک بشه

یکی ازشلوارهای جونی دادیم بهش حالا بماند که چقد بهش خندیدیم

بعد خوابیدیم صبح که بیدار شدیم دیدیم دایی جان امده کلی مهمان هست حالا فری بدبخت باشلوار

جونی خجالت میکشید از اتاق بیرون بیاد

خلاصه همه با اون وضع دیدنش و کلی بهش خندیدن