سلام مامان بزرگ
بی مقدمه حرف دلم را میزنم ،
این روزها دلم عجیب هوای بودنت را دارد ...
تو که رفتی انگار شیرازه ی خانواده رفت،  نه خبری از دورهمی های بیست نفره سابق هست ، نه حتی مهمانی ساده یا پیکنیک با خاله ها و دایی ها...

و غم انگیز تر ین قسمت این ماجرا نبودن خانه قدیمی است که پناه شیطنت های کودکانه ی ما بود

تمام خاطرات شیطنت ها و خوشی های ما در آن خانه کوبیده شد و تبدیل شد به یه خانه شیک و

امروزی حالا بعد از 5سال میفهمم زود بود برای نبودنت

برای بی حوصله شدن های مادرم

برای از بین رفتن دور هم جمع شدن های بیست نفره و چند نفره و خندیدن و خاطره ساختن

همیشه زندگی خواستن و رسیدن و  بودن نیست

حالا که از نعمت داشتنت محرومیم

حالا که فقط تو مرا میبینی و من تنها مزار تو را

حالا که خانه قدیمی تو تبدیل شد به خانه نوساز

حالا از بهشت برایمان دعا کن برای حال بد این روزای نبودنت ..