نامه ایی برای مامان جون
سلام مامان بزرگ
بی مقدمه حرف دلم را میزنم ،
این روزها دلم عجیب هوای بودنت را دارد ...
تو که رفتی انگار شیرازه ی خانواده رفت، نه خبری از دورهمی های بیست نفره سابق هست ، نه حتی مهمانی ساده یا پیکنیک با خاله ها و دایی ها...
بی مقدمه حرف دلم را میزنم ،
این روزها دلم عجیب هوای بودنت را دارد ...
تو که رفتی انگار شیرازه ی خانواده رفت، نه خبری از دورهمی های بیست نفره سابق هست ، نه حتی مهمانی ساده یا پیکنیک با خاله ها و دایی ها...
و غم انگیز تر ین قسمت این ماجرا نبودن خانه قدیمی است که پناه شیطنت های کودکانه ی ما بود
تمام خاطرات شیطنت ها و خوشی های ما در آن خانه کوبیده شد و تبدیل شد به یه خانه شیک و
امروزی حالا بعد از 5سال میفهمم زود بود برای نبودنت
برای بی حوصله شدن های مادرم
برای از بین رفتن دور هم جمع شدن های بیست نفره و چند نفره و خندیدن و خاطره ساختن
همیشه زندگی خواستن و رسیدن و بودن نیست
حالا که از نعمت داشتنت محرومیم
حالا که فقط تو مرا میبینی و من تنها مزار تو را
حالا که خانه قدیمی تو تبدیل شد به خانه نوساز
حالا از بهشت برایمان دعا کن برای حال بد این روزای نبودنت ..
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۵ ساعت 18:11 توسط منا
|
سلام